ﺩﻟﻢ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ , ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺣﺮﻑ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻥ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ ﻗﻠﺒﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﻭﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮ ﻣﯿﺸﻪ ,

 ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ مواقع همش به خودم میگم فراموش کن به روی خودت نیار,اما تاثیر خودشونو گذاشتن,

چرا همه فکر میکنن کسی که رفتارهاش مثله خودشون نیست شایسته تحقیر و قضاوت نابجاست?

 هر کی برا خودش دنیا و اهداف و عقایدی داره که خیلی با ارزش و محترمه,امان از این آدما که جلوی خودت میشنن راجبت حرف میزنن.بعدش حرف همدیگرو با فکر های بی ارزش و توهمی شون تایید می کنن و با ترحم نگاهت می کنن!

حتما باید از کار همدیگه سر دربیارن,تا ته زندگی همو بدونن, وقتی که می بینن یک نفر با تمام معادلاتشون نمیخونه و دم به تله نمیده ,خودشو لو نمی ده و قابل پیشبینی نیست با هزارتا نیش و کنایه میریزن سرش,اونم با خنده و شوخی و دوست دارم و قربونت برم!

 

جالب اینجاست که با کسی کارم نداشته باشی همه کارت دارن, خدایا کمکم کن فراموش کنم وعصبانی نشم,به من صبر بده 

دهن به دهن شدن,گفتن اینکه این شمایید که در اشتباهید, گفتن احساساتی که به هیچ شکلی قابل بیان نیستن به این ها کاره بیهوده ای

در هر صورت حق رو به خودشون میدن,

باید ازاین ها برید,چقد زندگی,بین این همه آدم یک جور سخته

----

سلام

وقتی یه مدت نمی نویسی

نوشتن سخت میشه

بهانه ها کم میشه

هیچ دلیلی برا ننوشتنم تو این مدت ندارم

وقتی دیدم اینجا نوشتن برام رویا شده...تصمیم گرفتم هرجوری شده بنویسم هر چی که به ذهنم میاد تا دوباره راه بیوفتم...

نتیجه تلاش های این ترم بد نبود و من فعلا در حال اطلاعات جمع کردنم...هنوز ۳ ترم دارم اما نمی خوام کارام هول هولکی بشه

دوست داشتم زودتر درسمو تموم کنم برم دنبال علایقم...اما بابا میگه ادامه بده

وقتی بیشتر فکر می کنم میبینم وقتی بابا راضی باشه انگار که به تمام آرزوهام رسیدم

در کنار درسم یه ناخونکی به علایقم میزنم اما همیشه نصف کاره می مونن

می دونم اینطوری به هیچ جا نمی رسم و تنها راهش الویت بندیه

که برای من کاره خیلی سختیه

سعی می کنم از پسش بر بیام

چه قدر متنم جدی شد!

 

دلم تنگ شد بابا

از دوشنبه هفته پیش مریض شدم,فقط سرفه می کنم,دو سری هم رفتم دکتر,داروهامو عوض کرده,گفت اگه تو دو سه روز بهتر نشدی باز بیا,سرفه ام که خوب نشده ولی بهترم فعلا...

امتحانامونم افتاده جلو,سه هفته دیگه شروع میشه,

یک عالم کار دارم م م م م 

این روز هام

این چند روز که اومدم همش رفتم دانشگاه برگشتم...وقت نکردم سر بخارونم...استادها هم که همش می گن امتحان امتحان 

تو یک روز بارونی وارد شهرم شدم و احساس کردم که چقدر دوستش می دارم...دیوارهای خاکستری و آجری خیس خورده درخت های سبز و زیبا سازی های سال نو شهرداری زیباترش کرده بودن.عجیب دلبسته همین شلوغی ها و ترافیک و خیابون ها و کوچه هاش هستم...در همین ترافیک هاست که فکرم میره تا بی نهایت و کلی ایده به سراغم میاد.

رادیو میگه این شهر تبدیل شده به یک پارکینگ بزرگ...





حرف های زده نشده!

قرار بود بیشتر بنویسم اما نشد...

تعطیلات نسبتا خوب بود.درسی که از سفر گرفتم این بود که قدر خونمون رو بیشتر بدونم...آرامش و صلح و صفاش رو عزیز بدارم...خلاصه اینکه کم مونده دیوارهارو بقل کنم...

اونجا شام و ناهار معمولا خاله زحمتشو می کشید و شستن ظرف ها با ما بود...آقایون هم فقط وظیفه خوابیدن و رانندگی داشتن!

قهر ها آشتی ها و خنده های دسته جمعی و دور آتیش جمع شدن همه و همه خیلی خوب بود...

فقط اختلاف سلیقه برای گشت و گذار اذیت میکرد...چونکه سه تا ماشین بیشتر نبودیم اگه آقایی نمی اومد بقیه جا می موندن...اون آقا کسی نیست جز عمو...

عمو به هیچ عنوان شب رانندگی نمی کنه ... نمی ذاره ماشینشو هیشکی برونه...همیشه تخمین میزنه که بیرون رفتن به شب می خوره یا نه؟!

بچه فامیل بزرگ چند روز اول هیچ جا نیومد...یه روز عصر که همه خواب بودن دخترخاله وسطی یواشکی به من گفت میای خرید؟

من و مامان و خاله و بچه فامیل کوچولو یواشکی زدیم بیرون 

رفتیم طرف چالوس ...هر چی جلوتر رفتیم ترافیک بیشتر شد...با وجوده اینکه چند ساعتی تو ترافیک موندیم سوال های بچه فامیل کوچیکه باعث شد خاله از قدیم حرف بزنه ...کلی چیز که من نمی دونستم! تو یک پست دیگه می نویسم.

بچه فامیل کوچولو گفت حالا که ما اومدیم مثله اون دفعه ای نشه که خواهرم گفت:فقط من اضافی بودم؟؟؟

رفتیم رسیدم ... اما چشتون روز بد نبینه ... نمیدونم مردم چشون بود...توی فروشگاه جوی بود که من سردرد گرفتم...شلوغغغغ...همه همو هل می دادن...هی خانم ببخشید خانم برو کنار ...لباس جمع می کردن تند وتند...حالا حراجم نبود...اصلا از خرید بدم اومد...

راه برگشت که ترافیک دو برابر شد ...بچه فامیل هی می پرسید کی می رسیم...آب پریا شروع نکنه...دخترخاله وسطی فشارش افتاده بود و سردرد داشت ....بچه فامیل بزرگه اس ام اس داد :تنها رفتین چالوس؟خیلی نامردین!

خلاصه رسیدیم اصلا جو خوبی نبود ...دختر خاله کوچیکه گفت بهم : منو باش هر جا میرم به فکر شمام ...

....................

یک روز دیگه رفتیم یک روستا توی دل کوووووه...خیلی زیبا بود ...واقعا کیف کردم...انقدر گفتم شب همینجا بمونیم که شوهر دخترخاله کوچیکه گفت:چیزی نیست همینجا میدیمت شوهر ...برا همیشه بمون!

مردم روستا تک و توک بودن ...سگ هاشون رو ول کرده بودن زهره ترک شدیم....مامانم وایساد جلو سگه بهش  گفت ایست! :)) وباهاش حرف میزد ...ماهم زودی رد می شدیم :))) آخرشم یک املت زدیم و بر گشتیم...

...................

اگه بخوام همه چیزو بنویسم صد صفحه میشه :(( کی بنویسم؟

می خواستم عکس بذارم اما نمی دونم چه جوری سایز عکس رو کوچیک کنم...چرا اینجوری شده ؟؟؟/ شما بلدید؟ تازه شکلک هم نمیشه گذاشت!



 

سلام م م م م

Emoticonsسلام م م م م م م م 

من برگشتم م م م م

تعطیلات 4

سلام ,سلام

ممممممم من امروز بدجور دلم لواشک ترش می خواست,نذاشتن بخرم...بابام گفت بهداشتی نیست ,شوهر دخترخاله آخری گفت مواد افزودنیه,خانم فروشنده هم که گیر داده بود ...چند مورد تست که کردم پشیمون شدم...

بچه فامیل کوچولو که چسبه منه ,هرجا میرم میاد ,میشینه کنارم هی میگه چیکار می کنی? با خواهرش اصلا کنار نمیان,همش دعوا دارن.

دخترخاله میگه تو یه ویژگی داری,با هر کی با توجه به سنش رفتار می کنی,بچه ها برای همین با توجه به فاصله سنی زیاد دوستت دارن.بچه فامیل بزرگه هم دوست داره هرکاری من بکنم انجام بده,هر چی من دارم بدونه از کجا اومده بره بخره,

هر کاری من می کنم میگه منم می خوام...حتی طریقه چیدن وسایل اتاقشم میرم می بینم از من الهام گرفته...

شب ها با دختر خاله آخری میشینیم حرف میزنیم ...امشبم خاله میرزاقاسمی پخت که گوجه نداشت.

آخه من ظهر گفتم خاله غذاهای شمالی چی بلدین دوست دارم بخورم.سر سفره از 14 نفر 6 نفر نخوردن غر زدن,شوهر دخترخاله گفت تقصیر توئه گفتی بپزه...منکه نگفتم ,سوال کردم.

خیلی هم خوشمزه بود.

صبح ها کنار ساحلم معمولا ,اما خیلی دلم می گیره از این همه زباله که دریا با خودش میاره,

پارسال نتونستم تحمل کنم سعی کردم کمی ساحل رو تمیز کنم,فایده نداشت اما اگه هرکی حتی یه چیز برداره ,خیلی بهتره تا اینکه روز به روز کثیف تر بشه....

چیز دیگه ای که زیاده پرتقال ,نارنج هایی که از درخت ها ریختن حروم شدن و صاحباشون اصلا عین خیالشون نیست


تعطیلات 3


امروز عصری دراومدیم بیرون,موقع چرخیدن از  وسط اتوبان ماشین بقلی زد به سپر ماشین و داغونش کرد....توافقی بردیم تعمیرگاه درست کردن.


ما چار شنبه سوری ها غذایی می پزیم به اسم شیش انداز .شما خوردین? من که خیلی دوست دارم.


به تعداد افراد خانواده تخم مرغ با پیاز رنگ می کنیم و وقت شام هر کی یکی بر می داره و باز می کنه و عکس هایی که روش افتاده رو تعبیر می کنه ,برای من که چیز مشخصی نبود.

هوا بوی دود و کبریت و سیگارت میده

صبح بارون سیل آسا میومد,اما عصر هوا عالییییی بود.

تولد عید شما مبارک

***سال نو مبارک***

تعطیلات 2

فعلا در شهر مادری هستیم ,دخترخاله (آخری ,از من کوچیکتره)صبح زنگ زد گفت بیا بریم بیرون,نمدونم از کجا فهمید ما اومدیم.خلاصه اومد دنبالم...رفتیم پاساژ تازه فهمیدم برای خاله می خواد عیدی بگیره,خلاصه اینکه لباسی نبود که انواع و اقسام زلمزینبووو و زنجیر و نگین نداشته باشه...می گفت تو انتخاب کن منم شونه خالی کردم.چون می دونم خاله ساده می پوشه...رفتیم یه مغازه دیگه آشنا,سوسن خانوم , سه تا بولیز داد گفت ببر به مامنت نشون بده ... ما هم آوردیم به مامانه من نشون دادیم ,مامانمم گفت قیمتش بالاست... عیدی دخترخاله رو دادم کلی خوشش اومد,اونم رفت یک سبزه عید برام گرفت که ظرف سفالیش یک افعی دوسره,شایدم اژدهاست! امسال ساله ماره,من هم ساله مار به دنیا اومدم...امسال برام ساله خوبی خواهد بود... بعدش زدم تو کار پختن قارچ سوخاری اول زدم به زرده تخم مرغ بعدم زدم تو آرد سوخاری....چشتون روز بد نبینه یکم جزقاله شد کل ساختمون بو گرفت ...میگفتن خوشمزست اما من که دوست نداشتم,اشکال کارم کجا بوده? آرایشگاه زنگ زد که یه نفر کنسل کرده تو جاش بیا ,با دختر خاله دوییدیم رفتیم اونجا,شلوووووغ بودا... با مامان برای اینحا سفره هفت سین درست کردیم خوشگل شده ,عکس انداختم بذارم اینجا اما هر کاری کردم موفق نشدم با موبایل عکس آپلود کنم :(((( کاش لپ تاب میاوردم ,هممممممم رفتم خونمون حتما عکس سفره هفت سین میذارم.... الان هم رفته بودیم خونه یک خاله دیگم عیادت...چونکه شوهرخاله خورده زمین و فعلا نمیتونه راه بره کلی از قدیم حرف زدیم و خاله روزهای آخر مادربزرگ رو تعریف کرد,من سخت گریه ام می گیره...اما امشب اشکم دمه مشکم بود انگار.. دخترخاله زنگ زده فردا صبح زود میام خونتون چونکه عید همو نمی بینیم.منم گفتم بیا ,کلی کار دارم ....فوقش اینه میدم لباسامو اتو کنه ...چه بدجنس شدم!